حکایت پسر شجاع.
سلام نازنین مامان ،چند وقتی میشه که کمتر میتونم بیام و از شیرینکاریهات بنویسم ،آخه جدیداً اونقدر شیرینکاریهات زیاد شده که تمام وقت مجبورم آب قند بخورم.
حالا چند تا کارهای خارق العاده جنابعالی رو نشون میدم تا دوستای خوبی که میگن چرا پیدا نیستی تو رو احساس کنن هر چند میدونم همه هم سن و سالهای تو همینجورین.
عرشیا در سطل زباله:


عرشیا در حین موزیک زدن اونهم با این آلات موسیقی:

عرشیا داور میشود البته داور فوتبال دستی فقط یه کوچولو زمین بازی براش تنگه:

خانه دل انگیز میشود. یکی بگه کدومشون عرشیاست؟

حالا عرشیا نیست . کجایی کجایی ؟اقا خوابش میاد دمکنی هارو برداشته و میخواد بخوابه اونهم گوشه اشپزخونه:

این عکس هم تو پارک گرفتی چون با یه ژست خاصه خوشم میاد ازش هرچند یه کم تاریک افتاده.

گل نازم هر چند بازیگوشه اما بامزه ای دلم میخواد اونقدر فشارت بدم که دوباره بری تو دلم دوست داشتنی . تازگیها خیلی شیرین زبون شدی کلی با مامان حرف میزنی هر روز باید با خاله عاطفه تلفنی صحبت کنی اونهم انگلیسی بهش میگی how are you?....... hello hello...... tank you.... ok ok.... خاله هم هی قربون صدقت میره. کلی هم شعر یاد گرفتی مثل بابابزرگه پیره-یه توپ دارم - بزی نشست رو ایوونش- بابارفته اداره. عمو زنجیر باف البته من میخونم و تو آخرین کلمه مصرع رو میگی . خب عزیزم اینهم برای یه نی نیه بیست ماهه زیاده همین که یادت میمونه جای تعجب داره. خلاصه گل اقا خیلی باحالی دوستت دارررررررررررررررررررررررررررررررررررررم.


حکایت پسر شجاع.
