عرشیا جونعرشیا جون، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

نازبالام عرشیا *فرشته آسمانی مامان و بابا*

9 هم از راه رسید

پسر عزیزم نه ماهگیت مبارک امروز ١٤/٨/١٣٩٠ فرشتمون رفت توی نه ماه وای که چه شیرین میگذره روزهای زندگی . گل پسرم کارهای شگفت انگیز دوران هشت ماهگیت خیلی با حال بود نشستنت ، دست زدنت ، بابا گفتن و رقصیدنت ...  حالا که بسلامتی رفتی تو نه ماه باید شیرینتر و با مزه تر شی . گلم چند روزه که حال نداری یک کمی هم تب داری .مامان بزرگ میگه میخوای دندون بیاری ولی دکتر میگه که تو سرما داری اما بنظرم مامان بزرگ درست میگه چون تبت با هیچ دارویی پایین نمیاد . عسلم ناز پسرم چند روزه سعی میکنی چهار دست و پا بری اما یه کوچولو تنبلی و هی میخوری زمین  . تو ذهنم تجسم میکنم که قراره دندون کوچولوی سفید داشته باشی و چهار دست و پا ...
14 آبان 1390

واکسن چهارماهگی

  چهارماهگی عرشیا قبل وبعد واکسن امروزچهاردهم تیر١٣٩٠ برابربا چهارماهگی پسرگلم عرشیاست.امروزا باید ببریم دکترش واکسنهای چهارماهگی را  بزنه امیدوارم ایندفعه مثل واکسن دوماهگی بخیر بگذره واذیت نشی *********************اما بعد واکسن***************** پسرنازم دیروز بعد از واکسن چهار ماهگی تا ساعت 12شب حالت خیلی خوب بود وهمش بامون بازی و خنده میکردی ولی این آرامش قبل طوفان بود چرا که یکدفعه بیقرار شدی و هر کاری کردیم آروم نمیشدی .داروهای که دکتر تجویز کرده بود برات دادیم ولی باز بیقرار بودی خلاصه تا صبح ما بیدار بودیم مخصوصا مامان که اصلا نخوابیدچون دمای بدنت همش بالا پایین میشود وتب شدیدی...
12 آبان 1390

شیرین ترین لحظه زندگیم

  اولین نگاه عرشیا شیرین ترین لحظه زندگی پسرم الان ساعت 9:50 روز14/12/89 که من وخاله عاطفه  پشت در اطاق عمل مضطرب ونگران سلامتی تو ومامان بودیم که انتظار بسر رسید وخبر خوشی که خانم پرستار در ساعت9:55 به ماداد خبر از سلامت هر دو تاتون بود به جرات میتونم بگم شیرین ترین لحظه زندگیم بود بعد از تحویل لباس به خانم پرستار که مامان از قبل برات خریده بود این عکس را از پشت شیشه اطاق نوزادان گرفتم چیزی که هرلحظه جلوی چشمم هست اینه که به محض اوردن تو زل زدی به من در عکست هم پیداست  دراین لحظه فقط شکرگزار خدابودم که یک پسر تپل مپل به ما هدیه کرده بود وهیچ وقت این لحطه فرا...
12 آبان 1390

واکسن شش ماهگی عرشیا

عزیرم شش ماهگیت مبارک دیروز رفتیم مطب دکتر صبور توی خیابان گیشا تا واکسن شش ماهگیتو بزنه بعد چکاب همیشگی تو دستهای دکتر گرفته بودی ول نمی کردی دکتر گفت ماشالله برو تو قویترین مردان شرکت کن.بعدش رفتیم داروخانه پایین مطب که یک استامنیفون بگیرم .خانم دکتر داروخانه تا تورا دید گفت میشه پسرتون بغل کنم بعد گفتش وای خدا چه پسر نازی آخه خیلی توپول مپل وسفید شده بودی خلاصه تورا برد پیش همکاراش  توهم فقط نگاشون میکردی .بعدش رفتیم خونه  خداراشکر ایندفعه زیاد اذیت نکردی فقط یکم تب میکردی اونم با استامنیفون رفع میشد برعکس واکسن چهارماهگی که یکهفته مریض شدی اومدیم خونه چند تا عکس ناز گرفتم که دوتاشو تو وبلاگت ...
12 آبان 1390

اتل متل توتوله...

      اتل متل توتوله                     بچه خوب چه جوره؟      بچهء خوب مهربونه                  لباش همیشه خندونه      بچهء خوب مودبه                   منظم و مرتبه                  به هرکجا که میره             سلام یادش نمیره بچهء خوب تمیزه                 پیش ه...
8 آبان 1390

میرم یه ماشین بخرم!!!!

پسرم امروز هوا خیلی سرده و بارون هم میباره . از اونجایی که تودیگه دلت شیطونی های بیشتری میخواد و بابا هم در طول هفته وقت خرید کردن نداره تصمیم گرفتیم بریم خیابون بهار تا برات روروک بخریم . حالا باید اولین لباس گرم سال90 رو می پوشیدی و من نمیدونستم با کدوم لباس راحت تری واسه همین یکی دو دست لباس پوشیدی تا تصمیم بگیریم کدوم بهنره ، ولی عزیزم به نظر من با همشون باحال بودی بالاخره یکی شو بابا انتخاب کرد و شال و کلاه کردی و راه افتادیم.   خلاصه بعداز چند ساعت جستجو تونستیم یه روروکی که خودتم خیلی دوستش داری رو بخریم وای که تو چقدر از دیدنش خوشحال شدی توی همون مغازه سوار شدی و شروع کردی ...
6 آبان 1390