عرشیا جونعرشیا جون، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 2 روز سن داره

نازبالام عرشیا *فرشته آسمانی مامان و بابا*

مراسم دندونی برای گل پسر

دو روز بعد از عاشورای حسینی مادر بزرگ جون گفتش که چون عرشیا جون دندونش بیرون زده بهتره که مراسم دندونی رو براش برپا کنیم و چون نمیتونستیم توی ماه محرم جشن بزرگی بگیریم تصمیم گرفتیم برای عقب نمودن ار غافله یه مراسم کاملا خانوادگی بگیریم و از نیناش ناش هم خبری نباشه واسه همین گل پسر دامادت کردیم و نشوندیم پای سفره خوب رومون و سفید کردی و تسبیح و بعدش هم گوشی پزشکی رو برداشتی البته بعد از کلی تعریف و تمجید کردن من که مامان جون ببین این چه خوشگله با این بازی کن وبالاخره شما هم گوشی رو برداشتی مارو برای مزاح خوشحال کردی.انشاا... پسرکم همیشه موفق و موید وپاینده باشی. اینهم چند تا عکس یادگاراااا از مراسم دندونی گل پسر قند عسل شاه خونه ماه خون...
21 آذر 1390

عرشیا دندون داره تو غنچه مهمون داره

یه  عصر خوب پاییز               حس کردم یه چیزه تیز گفتم مامان کجایی؟                  بدو بیا تند و تیز مامان اومد به پیشم                گفتش چی شده عزیزم منو نگاه نگاه کرد                    یه کم پایین بالا کرد دستاشو خوب تمیز کرد        &n...
13 آذر 1390

امشب نازبالام میره توی ده ماه.

نازبالام جان ، عشق مامان، عمر بابا، نازخونه، گل پونه، امشب آخرین شب نه ماهگیته .چه خوشحالم مامانی ، چه روزهای زیبایی. من و بابا به تو مینازیم تو بهترین فرشته روی زمینی.  نازبالام ،گوزل بالام  (onuncu Aylighon mübarək olsun) (به زبان پددددر یه کوچولو هم مادر).   ...
12 آذر 1390

حرکات موزون!!!

نازگلم الان دوروزه که به خودت زحمت میدی  میخوای چهاردست و پا حرکت کنی. آروم و بیصدا بدون اینکه کسی بفهمه روی زانوهات میمونی یه تکونی به باسن قشنگت میدی بعد زانوهات رو به سمت جلو حرکت میدیو چند قدم میری جلو و نمی دونی که باید کجا بری تالاپی میخوری زمین عزیزم بهتر نیست اول خوب فکر کنی ببینی باید کچا بری بعد حرکت کنی . به هر حال نازنینم خیلی راه رفتنت به صورت چهاردست و پا خوشگل و دوست داشتنیه مامان فدای اون راه رفتنت بشه. دووووووووووووووووووووووووست دارم.   ...
6 آذر 1390

روز سخت عرشیا

  ع رشیای من امروز مامان باید میرفتم بیمه و اداره کار دنبال یه سری کارهای مزخرف از اونجایی که کسی نبود تورو نگه داره باید همراه من میومدی .الهی بمیرم که توی این هوای برفی مجبور شدی شال و کلاه کنی و با من بیایی وقتی توی اداره بیمه مامان دنبال کارهام بودم تو توی بغل بابایی بودی و  موءدبانه دادو بیداد راه مینداختی که من گشنمه اینقدر داد زدی تا اینکه اونها یعنی بیمه ای ها مجبور شدن کار من و زودتر راه بندازن  خودمونیم انگار وجودتو یه جورایی پارتی بازی هم داره جیگگگگگگگگگگگگگگگر من. الهی قربون وجود نازت بشم. خلاصه مادر جون کارم که توی بیمه تموم شد باید میرفتم اداره کار ولی تو خسته خسته بودی و خوابت هم میومدو زیر لب یه چیزایی (...
5 آذر 1390

دلتنگی...

سلام پسر نازم اومدم بگم خیلی دوستت دارم دلم هم یه کمی گرفته آسمون هم ابریه مامان بزرگ هم مشهده کاش ما هم اونجا بودیم . دلم واسه مامان بزرگ تنگ شده خوش بحالش الان توی مشهد چه روزهای با صفایی رو  میگذرونه.ای کاش... دلم برای دیدنت چه شاعرانه لک زده       بلور قلب کوچکم زدوریت ترک زده ...
30 آبان 1390