عرشیا جونعرشیا جون، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

نازبالام عرشیا *فرشته آسمانی مامان و بابا*

با من حرف بزن....

فرشتهء من امروز خیلی دلم گرفته ،آسمون هم ابری و داره بارون میباره شاید واسه همین که من یه کم غمگینم دیگه حوصلم سر رفته دلم میخواد با یکی حرف بزنم ،اما کسی نیست. مامانی ، از صبح هر چی برات حرف میزنم فقط میگی هه هه بمیرم برات که نمیفهمی من چی میگم .کاش میتونستی با من حرف بزنی .دلم میخواد یکی کنارم باشه تا هروقت که خسته شدم از تو مراقبت کنه و من با اون حرف بزنم و روزمون شادتر از اینی که هست بشه اما ما فقط سه نفریم  من و تو و بابایی . صبحها هم که بابا ساعت شش میره وساعت هشت شب خسته برمیگرده خونه پس من میمونم و تو . عزیزکم زودتر بزرگ شو و برام حرف بزن تا روزهای تکراری از بین بره.   ناز گلم دلم از با تو بودن عادت...
5 آبان 1390

خواب شیرین عرشیاو لالایی مامانی

عشق مامان و بابا  اولین شب تولدت چقدر معصومانه وشیرین خوابیده بودی وبابا ازاین  فرصت استفاده کرد چند عکس یادگاری ازاین چهره معصومت گرفت وبه یاد اون شب شیرین  در بیمارستان  این عکس را قاب کرده  ودر اطاقت آویزون کردیم تا هر لحظه به باد خاطرات شیرین اون شب باشیم. وشکرگذاردرگاه  پروردگار.   لالالالا کلاغه  پرکشیده   پریده تا دم لونه ش رسیده   توی لونه ش یه دونه جوجه داره   نی نی کوچولوی دردونه داره   کلاغه می خونه لالالالایی   بابای جوجه ام،الان کجایی؟   بیا ...
5 آبان 1390

عرشیا جون در هفت ماهگی

اینم از عکس هفت ماهگی عرشیا جون من این ماه مثله آدم بزرگا میشنم وفرنی وسوپ وحریره بادام وکلی غداهای دیگه را نوش جان میکنم در ضمن این ماه از واکسن ودرد خبری نیست و از این بابت خیلی خوشحالم میشینم واسه خودم باکامپیوتربازی میکنم  وتلویزیون نگاه میکنم آخه من پسر خوبی هستم به قول مامانی گلم دوست داشتنی ام.     ...
5 آبان 1390